|
|
|
|
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش
اگر مي توانستم مجازاتت کنم از تو مي خواستم به اندازه اي که تو را دوست دارم مرا دوست داشته باشي این هم برای تو آقا (...) خودت میدونی با تو ام......(...)
راستی هر کسی بتونه راز آقا (...) رو کشف کنه بهش جایزه میدم
باور کنید راست میگم!!!!!!!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط حسی جون
|
|
||